تبليغاتX


tml> آفتاب

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

برای تو محبوبم

    برای تو محبوبم

      معبودم
      اکنون که گردنم از عشقت برافراشته است
      مرا هرگز با خواری و خفت دنیا نخواه
      و بر نا اهلان رخصت نفرما
      که هر چه حقیرانه تر است
      در خلوت به جای خواهم آورد
      پروردگارم به خلوتگهم بیا
      که فقیرانه تر و خاک نشین تر و بی همه چیز ترم
      و مرا بنگر که فقط بر تو می بالم
      بال های مرا بر گستره ی کیهان بپذیر
      تا با تو اوج گیرم
      فقط......با تو محبوبم

      برگرفته از کتاب نیلوفران عاشق-ناهید
نوشته شده توسط آفتاب در 17:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آذر 1385

یاد



هر روز میرسم لب این سالخورده رود
با کوزه ای که بشنوم از بادها سرود

حالا تو رفته ای به فراسوی نورها
من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

نوشته شده توسط آفتاب در 15:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم آبان 1385

گمشده


دوستی می گفت:به دیدن کلیسا دومای میلان رفته بودم  اونجا کشیشی به من یک گردنبند داد یک صلیب که تو تاریکی از خودش نور ساطع میکرد اما نورش انقدر نبود که راه را بتونم ببینم کور مال کور مال باید مواظب بودم که زمین نخورم یا به بیراهه نرم هیچی جز اون صلیب نورانی نمیدیدم. خیلی سخته نور پیشت باشه اما چشمات هیچی را نبینه اما سخت تر از اون اینه که ببینی عده ای درتاریکی مانده به واسطه اون نورت دنبالت راه افتادن  !!!!!!!!!!! دنبال کی؟ دنبال یک گم کرده راه
نوشته شده توسط آفتاب در 18:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم مرداد 1385

مادر


پسر غمگین و خسته وسط جنگل کنار کلبه نشسته بود.دلش می خواست حسابی گریه کنه.فقط یه سنگ صبور کم داشت تا حرفهاش را به اون بزنه.....و فقط یک نفر جلو چشمش میامد....مادر....مادری که هرگز ندیده بودش....و در خیالش به اون مامی می گفت...

پسر:تو این کلبه میشه تو را دید مامی
مادر:مگه منو توی کلبه میبینی!
پسر:آره میبینم...فکر میکنم جلوم نشستی...اصلا ازم دور نیستی...صدای قلبتو میشنوم و چشمهای زیباتونو میبینم...روسری.. موهاتون و بوی تنتون...واقعا شگفت آورید... دستان قشنگتون که امید هدیه میده...من میبینمتون مامی...می خوام سرم را بزارم رو شونه هاتون تو این جنگل بزرگ گریه کنم.... چه شونه های مهربانی دارید ...باید با اشک خیسشون کنم .....
مادر: گریه کن پسرم ... واسه همینه که اینجام
پسر:من آنقدر دوستت دارم که وقتی نیستی بیشتر گریه می کنم...صدای قلبت بهترین گوش نوازم شده...وقتی گوش به قلبت می سپارم آروم میشم..... مامی من توی این جنگل تو قلبت گریه می کنم.
مادر : من اینجام تا غم هایت را به من بدهی...آنها را به قلب من بسپار
پسر: مامی خوبم وقتی اجازه میدی رو شونه هات بخوابم غم هام دهن باز میکنند...یه وقتی دوست داشتم بزرگ بشم حالا که بزرگ شدم دوست دارم کوچیک بودم و همیشه در آغوش تو...زمزمه هات منو آروم میکنه...موهاتون در نسیم نوازشم میده...دوست دارم برات حرف بزنم
مادر:بگو عزیزم از چی دوست داری بگی؟
پسر:از خودم ...می خوام از غم ها و آرزوهام براتون بگم
مادر:از غمهایت برایم بگو
پسر:   آخ مادرحسرت چیزی را داشتن خودش غمه و آرزوی بی پایان داشتن خودش اندوهه و نداشتن مسیرسبز خودش غصه است..
هیچ دالانی برام سبز نبود چون زخمی بودم... من زاده عشق و درد و زخمم...تو یک روز گرم بدنیا اومدم...ولی از سرما می لرزیدم..تو چشمان دنیا جز نامردی و بی در و پیکری هیچی ندیدم...فقط مثل آهن زنگ زدم...بعد ذره ذره خرد شدم....کسی نبود بگه: هی پسر چرا زنگار گرفتی.... هنوز الفبای زندگی را نمی دانستم که در فضا پیچید: محکومی و محروم...باید بمونی تا بمیری...گفتند و گفتند و گفتند.....از طراوت گل به خاک نشستنش را دیدم...از شب سیاهیشو و از....روزگار از خودش گذشته را برایم داستان کرده بود و غمی بی پایان....که حتی تو که فرشته ای طاقت شنیدنشو نخواهی داشت.
مامی جان من را ببخش.... فکر کنم دیگه سر شانه هات از اشک هام خیس خیس شدند .
مادر:و چشمانم
      و قلبم که بدرد آمده
      و بغضی که در گلویم پیچیده
پسر: آخ چشماتون دنیای منه مادر
       پسرتوببخش که باعث آزار این چشمها شد
مادر: نه عزیزم...من به این پسر افتخار میکنم
      به پسری که زیباترین کلمات را برای بیان دردهاش پیدا میکنه
پسر:آخ مادرم... داری گریه میکنی؟خدای من.. اشکاتون مثل بارون داره میباره من این باران چشماتو دوست دارم مادر... آخ بزاراین اشکهات بباره بزار اشکهات  منو تطهیر کنه

 مادر:آری پسرم... اشک زیباست.اشک زبان قلبه...اشک زبان احساسه...من در برابرمحبت کلام تو هیچ هدیه ای جزاشک ندارم.
 
پسر: مادر...  من فرزند تو هستم ودوستت دارم تو دنیای منی..
تو شقایق خوشبوی منی... بوتو احساس میکنم مثل این گلها که عاشقشونی ....
... .. پاد شاهی بهشت از آن توست ...آرزوم اینه که در کنارم باشی . آه... وقتی رو شونه هات می خوابم ... هرگز این لحظه را فراموش نخواهم کرد که  سرم رو قلبی بی نهایت مهربونه... تنهایی هایم را با تو به سر می برم و تنها تو مرحم درد تنهایی منی... من آرزوهای زیادی دارم که اکثرا دست نیافتنی هستند ولی مادر.. تواون آرزومی که دست نیافتنی تری...
نوشته شده توسط آفتاب در 18:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم خرداد 1385

دوست

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز؟

آب و خورشید ونسیمش را از مایه ی جان

خرج می باید کرد
رنج می باید برد

دوست می باید داشت.

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری ...غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

شادی روی تو! ای دیده به دیدار تو شاد!

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه....  عطر افشان....گلباران باد!

                                                                 فریدون مشیری

نوشته شده توسط آفتاب در 17:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384



   سال نو مبارک







نوشته شده توسط آفتاب در 16:24 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم اسفند 1384

آزار

 

میل آزار دادن دیگران در بسیاری از ما بسیار شدید است.با یک کلمه ی نا خوشایند با یک ژست و رفتار خاص می کوشیم تا صدمه و آزاری به دیگری وارد کنیم.این میل کاملا عادی به نظر می رسد و به طرز وحشتناکی مطبوع و لذت بخش است.
نفس میل آزار ندیدن منجر به آزار دادن دیگران می شود آزار دادن دیگران نوعی دفاع از خود است.آزردن دیگران چقدر راحت است ولی نیازردن مستلزم ملایمت و شکیبایی بسیار است! ما دیگران را آزار می دهیم چون خود انسانهای آزار دیده ایم.ما به وسیله تضادها غم ها و رنج های درون خویش شکنجه شده ایم ضربه های خرد کننده ای دیده ایم.و هر قدر درونمان شکنجه و آسیب بیشتری دیده باشد میلمان به ابراز خشونت در رابطه ی با دنیای بیرون شدیدتر است ایمنی آشفتگی و اضطرابهای درونی ما را به جستجوی وسائل ایمنی در بیرون وا می دارد بوسیله چیزهای برونی می خواهیم از خود دفاع کنیم. و هر قدر انسان بیشتر از خود دفاع کند تهاجم و حمله و آزارش به دیگران بیشتر است.
و آن چیست که ما اینگونه سخت به دفاع و حراست  آن نشسته ایم؟مسلما ایده ها و تصاویری که از خود داریم.اگر ما به حفظ و مراقبت از ایده ننشسته بودیم "من" و "مال من"ی وجود نداشت تا ضرورت دفاع از آن وجود داشته باشد.در آنصورت انسانهای کاملا واقع نگری بودیم نسبت به هستی خود و شیوه های عمل آن چه در قسمتهای عمیق و نا خود آگاه و چه در سطوح خود آگاه بسیار انعطاف پذیر باز و بی حفاظ بودیم. ولی چون میل نداریم نسبت به "خود"آگاه گردیم و شیوه های حرکت آن را کشف کنیم در مقابل هر نوع تخطی و تجاوز به ایده های تشکیل دهنده ی "خود" می ایستیم و مقاومت می کنیم.

نوشته شده توسط آفتاب در 18:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم اسفند 1384

{

نوشته شده توسط آفتاب در 16:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم اسفند 1384

مقایسه


جامعه ارزش هايي را در ويترين گذاشته است و با شلاق مقايسه دارد افراد را در جهت قاپيدن آنها
 مي راند.
در ضمن به شكلهاي مختلف پاي آنها را هم مي بندد.منتها بستن پا در همه كس يكسان نيست.بنابراين
 بعضي افراد در قاپيدن ارزشها بر بعضي ديگر تفوق مي يابند و بعضي محروم مي مانند.آنها كه
 بيشتر ارزشها را حاصل    كرده اند دچار نوعي تخدير روحي و دلخوشي مي شوند و آنها كه كمتر
 حاصل كرده اند احساس محروميت و حسرت و رنج مي كنند.
به علت مقايسه ابتدا تصوير حقارت در ذهن من ثبت مي شود . بعد براي جبران اين حقارت دست
 به تلاش هايي مي زنم. اما خود تصوير حقارت حكم سنگي را دارد در جهت هر گونه تلاش و
 حركت من .حقارت هم حكم شلاقي را دارد كه مرا در جهت تحصيل جوايز اجتماعي مي راند و
 هم حكم مانعي را دارد در جهت كسب كسب همان ارزشها . هر قدر حقارت شديدتر باشد تلاش و
 حركت شديدتر است و باز هر قدر حقارت شديدتر باشد احتمال شكست بيشتر مي شود.نتيجتا بعد از
 شكست احساس عقب ماندگي حسرت و نا رضايي نيز به ساختمان اضافه مي شود.از آنجا كه اين
 احساسات نيز نشانه بي ارزشي است بايد هم آنها را پنهان كرد و هم در عين حال جبران .
پس براي رفع عقب ماندگي و جبران شكست تلاش ها و نمايشات جديدي لازم مي آيد.اما در اين
 تلاش ها نيز تصوير ناتواني حقارت و نا قابل بودن همراه انسان است و باز حكم سنگي را دارد
 كه پاي حركت او را مي بندد. بنابراين دايره ي فساد جديدي تشكيل مي شود كه نتيجه اش تشديد
 همه ي احساسات نا مطلوبي است كه قبلا ايجاد شده است. و اين دايره ها مثل موج مدام در حالت
ايجاد شدن هستند.يك سري مسائل با مقايسه شروع مي شود و تشكيل يك زنجير ذهني را مي دهد.
.از هر مهره ي آن زنجير نيز زنجيرهاي جديدي بافته مي شود . اما اين زنجير ها با همه ي وسعت
 و پيچيدگيشان كيفيتي دارند كه اگر در يك جا از آنها حتي يكي از مهره ها بريده شود مجموعه ي
 زنجير ها گسسته خواهند شد. و آنچه مي تواند آن مهره ها را بگسلد باز هم خودداري از مقايسه است.
                                                                                                                   
نوشته شده توسط آفتاب در 16:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم بهمن 1384

زندگی نمایشی (2)


بزرگترين مسئله ي ناشي از زندگي نمايشي موانع و اشكالاتي است كه در
طريق خودشناسي ايجاد مي كند. بر روي هر چيز لعاب و لفافي از نمايش
كشيده ايم.و اين لعاب ها نمي گذارند زير آنها بر ما معلوم بشود.مثلا درون من
پر از ترس و ناتواني است.ولي همينكه توانستم يك چشمه نمايش شجاعت از
توانايي در مقابل تو بازي كنم چنان دچار لذت مي شوم كه از درون ناتوان و
پر ترس خودم غافل مي مانم.لذتي كه از نمايش در مقابل تو عايدم مي شود
مرا به خود مشغول مي كند و از چاره انديشي براي ريشه كن ساختن واقعي
ضعف ها و رنج هاي دروني ام غافل نگه مي دارد . نمايشات نمي گذارند عمق
رنج هاي خود را حس كنم . زندگي ام مشغوليتي مي شود بين از اين نمايش تا
نمايش بعدي.
يكي از مهمترين علل خشم و نفرت و ناهنجاري ها و خود خواهي ها وحسادت
و بي عاطفگي ما انسانها نيز وجود ماسكها و نمايشاتي است كه به يكديگر نشان
مي دهيم.همه ما با ماسك هايي در مقابل يكديگر ظاهر مي شويم.او در مقابل
من با ماسك توانايي آسيب ناپذيري خوشبخت بودن موفق بودن و نظاير اينها ظاهر
مي شود و من اين ماسك ها را مي بينم و نتيجتا حسرت شخصيت خوشبخت او را
مي خورم.و چون چشم ديدن چنان شخصيت آرام و متين و متشخص و خوشبخت را
ندارم مي كوشم تا به طريقي آزاري برآن وارد كنم.در بر خورد با آن خشن ناهنجار
سخت و بي رحم مي شوم.غافل از اينكه در پشت آن شخصيت نمايشي يك موجود
اسير.. ناتوان.. متزلزل.. گير افتاده در كلاف جهل.. نا خوشبخت و پر رنج خوابيده است
و دارد دست و پا مي زند.


نوشته شده توسط آفتاب در 17:11 |  لینک ثابت   •